تبليغاتX
MySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments Toolbar
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers
امیرعلی همه زندگی مامان و بابا








نماز و قرآن خوندن عشق مامان

مامان قربونت بشه بعضی وقتا کارایی می کنی که می خوام بخورمت مثلاٌ دیشب ساعت دوازده رفتیم اتاق که بخوابیم تا گذاشتمت روی تخت گفتی اپر و شروع به نماز خوندن کردی حالا مهرم نداری اما اون پیشونی خوشگلت و می ذاشتی زمین منم یه مهر بهت دادم تا نمازت و بخونی حالا به من دستور می دی که نماز بخونم یه کم که نماز خوندی آب می خواستی بردمت آشپزخونه تا بهت آب بدم از روی میز یک زیر قابلمه ای چوبی برداشتی نشستی روی زمین و شروع کردی به خوندی قرآن انگشتت کوچولوت و گذاشته بودی روی اون و مثل آدمایی که دارن یه نوشته رو خط می برن انگشتت و روش تکون می دادی بابایی و صدا کردم و گفتم بیا ببین امیرعلی رو خیلی بانمک شده بودی کلی بهت خندیدیم و البته تعجب کردیم که این کارو تو از کجا یاد گرفتی بابایی گفت دیگه باید یه اسپند واسش دود کنم اسپند و برات دود کرد تو هم همش می گفتی داده « یعنی داغه » و چشمت دنبال دود اسپند بود خلاصه نماز و قرآنت رو که خوندی راضی شدی بخوابی خیلی کارت برام جاالب بود قربونت بشم


ادامه مطلب
دوشنبه نهم آذر 1388 | لينک ثابت | |


اولین آرایشگاه زندگی

عزیزدلم دیشب برای اولین بار بردیمت آرایشگاه تا موهات و کوتاه کنیم خیلی گریه کردی به خصوص وقتی سشوار و آوردن دیگه هیچی اونقدر گریه کردی که نگو ولی ارزشش و داشت خیلی بانمک شدی ببین

اینجا از خواب بیدار شدی چون حمام رفته بودی و بعد خوابیدی موهات شکسته

ادامه مطلب
یکشنبه هشتم آذر 1388 | لينک ثابت | |


هدیه عید قربان

دیروز عید قربان بود و طبق معمول بابایی به مناسبت عید واست یه هدیه کوچولو خرید دستت درد نکنه بابایی مهربون

ادامه مطلب
یکشنبه هشتم آذر 1388 | لينک ثابت | |


یه شب با شیطون مامان

دیشب شام مهمون دایی جون بودیم واسه همین گفتم هر جوری که شده تو رو بعداظهر بخوابونم تا شب سرحال باشی و منو خودت و اذیت نکنی اما هر کاری کردم عصر نخوابیدی قرارمون ساعت نه شب رستوران بود منم جون خونه نخوابیدی از بابایی خواستم تا کاراشو زودتر انجام بده تا از خونه زودتر بریم بیرون که تو تو ماشین یه چرتی بزنی تا ماشین راه افتاد خوابیدی و ما هم یه کم الکی چرخیدیم تا ساعت یه ربع به نه رسیدیم اونجا تا از ماشین پیاده شدیم بیدار شدی وقتی رفتیم بالا دیدیم دایی جون و زن دایی اومدن رفتیم نشستیم شما رو هم گذاشتیم رو صندلی کودک گارسون اومد تا نوشیدنی ها رو رو میز بذاره یه نوشابه واست گذاشت قیافت دیدنی بود همچین خودت و گرفتی و احساس بزرگی کردی که بیا و ببین کلی به این کارت با دایی و زن دایی خندیدیم   تا کم کم مهمونای دیگه اومدن اول مامانی و بابایی و خاله بهار و خاله خاطره بعد دایی مسعود که دایی منه با ارشیا و احمدرضا و علیرضا و مامانشون و بابابزرگ و مامان بزرگ یه کم بعد خاله مرضیه و عسل و امیر مهدی و باباشون اومدن بعد از ده دقیقه  آقا بهروز و خونوادشون اومدن شام خوردیم اما خیلی اذیتم کردی اول خوب بود یه کم بهت سوپ دادم و تو هم خوردی  connie_feedbaby.gif اما یه کم که گذشت از یک جا نشستن خسته شدی همش می خواستی بری بازی کنی خلاصه یه کم نگهت داشتم اما وقتی بچه ها غذاشون خوردن گذاشتمت پایین تا بری پیششون توی شیطون همه جا سرک می کشیدی رفتی طرف حسابداری رستوران اونجا یه بادکنک بهت دادن باز اومدی باز رفتی گارسونه بغلت کرد و برد پیش آقایی که اونجا حسابدار بود اونم یه کم باهات حرف زد و تو یه کم پیشش بودی تا به بابایی گفتم بره بیارتت داشتی حسابی شلوغ می کردی به بابا گفتم ما دیگه کم کم بریم این وروجک آرامش اینجا رو به هم زده با بلند شدن ما بقیه که هنوز گرم صحبت بودن بلند شدن خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه 

هوا چند روزه سرد شده واسه همینه اینجوری پوشوندمت

ادامه مطلب
پنجشنبه پنجم آذر 1388 | لينک ثابت | |


اسباب بازی

یه روز که داشتم وبگردی می کردم تو وبلاگ یکی از دوستانمون یه پست دیدم که به نظرم کار قشنگی بود این مامان عزیز از اسباب بازی نی نی کوچولوش عکس گرفته بود و اونارو تو وبش گذاشته بود به نظزم ایده جالبی اومد آخه شما فسقلی ها از این اسباب بازیهاتون چیزی و سالم نمی ذارید که وقتی بزرگ بشین بدونین با چه چیزای بازی می کردین اصلاٌ به نظر من اسباب بازی واسه همین ساخته شده که شما انرژی خودتونو با اون تخلیه کنید و البته فدای سرتون که خراب بشه چون فلسفه ش همینه منم از این ایده استفاده کردم و از اسباب بازیهات عکس گرفتم تا همیشه برات بمونه و وقتی بزرگ شدی بدونی چه اسباب بازیهایی داشتی
البته اونارو تو ادامه مطلب می ذارم عزیزم

ادامه مطلب
سه شنبه سوم آذر 1388 | لينک ثابت | |


دیروز خاله شادونه می گفت لباس گرم بپوشید تا مریض نشید تا گفت مریض نشین شروع کردی به الکی سرفه کردن قربونت بشم من


ادامه مطلب
سه شنبه سوم آذر 1388 | لينک ثابت | |


صدای حیوونا از زبون شیرینک مامان

وقتی بهت می گم کلاغه می گه می گی غا غا

می گم گنجشکه می گه می گی دیک دیک

می گم هاپو می گه می گی آپ آپ

می گم پیشییه می گه می گی بیو بیو

 
می گم ببیی می گه می گه به به


ادامه مطلب
شنبه سی ام آبان 1388 | لينک ثابت | |


واکسن هجده ماهگی

دیروز با بابایی رفتیم تا واکسن هجده ماهگیت بزنیم وقتی رسیدیم اونجا کلی شلوغ  بود واسه همین باید منتظر می شدیم تو اون چند دقیقه که منتظر بودیم تا نوبتمون بشه هر کوچولویی که می رفت تو و واکسن می خورد صدای گریه ش بلند می شد تو هم خبر نداشتی چی قراره سرت بیاد شروع می کردی به الکی گریه کردن تا اینکه نوبت خودت شد وقتی رفتیم داخل تو یه کم وحشت کرده بودی البته بازم نمی دونستی می خواد چی بشه همین که خوابوندمت روی تخت و خانم پرستار با آمپولش اومد زدی زیر گریه تا دو تا واکسنت رو زدن و قطره تو بهت دادن گریه می کردی تموم که شدو برداشتیمت و از اتاق اومدیم بیرون ساکت شدی انگار نه انگار تا بعداظهر خوب بودی و حالت فرقی با روزای قبل نداشت اما عصر دیگه شروع به نق نق کردی ما که خونه مامانی بودیم با بی قراریت تصمیم گرفتیم برگردیم خونه .خونه که رسیدیم بی حال افتادی و خوابت برد تا ساعت یازده که بیدارت کردم تا بهت شام بدم 36_1_51.gifو بعد قطره تو بهت بدم قطره که بهت دادم باز مثل همیشه شروع به اذیت کردی اونقدر گریه کردی که نگو بابایی واست حباب سازت و آورد تا باهات بازی کنه اما تو ول کن گریه نبودی تا بردیمت تا یه کم پاشویه کنمت اونجا آرومم شدی و با آب بازی کردی یه کم که بازی کردی بردم تا بخوابونمت تبت نسبتاٌ کم شده بود خوابیدی تا پنج و نیم صبح که باز تبت رفته بود بالا بیدارت کردم و بردمت جمام تا باز پاهات و بزارم تو آب تو هم حسابی ذوق می کردی وروجک همش می خندی و تو آینه نگاه می کردی و به من می گفتی بودو بودو یه یک ربعی بازی کردی و بعد آوردمت بیرون که سرو صدات بلند شد که بیم بدودو بودو   یه کم نق نق کردی اما آروم شدی ساعت شش وقت دادن قطره استامینوفنت بود باز با دادن قطره داستانی داشتیم قطره رو که دادم کلی گریه کردی و هر کاری می کردم آروم نمی شدی تا خسته شدی و خوابت برد ظهر دیگه شهامتت بیشتر شد درد پات رفته بود و بالاخره بغد 24 ساعت خودت بلند شدی و راه رفتی خدارو شکر چون هم تب نداشتی هم درد

ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | لينک ثابت | |


دیشب ساعت دوازده و نیم بود با بابایی داشتیم سریال ویکتوریا رو نگاه می کردیم تو هم واسه خودت بازی می کردی یه لحظه رفتی اتاقت وقتی برگشتی دیدیم رفتی کلاه و شالگردن و سوئی شرت تو از اتاقت آوردی دادی به بابا و گفتی ددر

ادامه مطلب
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | لينک ثابت | |


امیرعلی و توپاش

بازم یه کار بانمک ازت دیدم که دلم نیومد چیزی ازش ننویسم دیروز من آشپزخونه داشتم ناهار درست می کردم دیدم هیچ صدایی ازت نمی یاد یه جورایی مشکوک می زدی واسه همین اومدم ببینم داری چیکار می کنی که دیدم بله امیر آقا همه توپاشونو یه جا جمغ کردن خندم گرفته بود نمی دونم این کار و واسه چی کرده بودی عاشق توپی اما این جوریشو ازت ندیده بودم شاید می خواستی ببینی چند تا توپ داری نمی دونم هر چی بود کارت خیلی برام جالب بود قربونت بشم

اینجا بهت گفتم امیرعلی چقدر توپ داری پسرم همچین خودتو واسم گرفتی که نگو ببین چشاتو چیکار کردی



الانم که دارم این پست و می ذارم به عکسات نگاه می کنی و پشت سر هم می گی توپه

ادامه مطلب
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 | لينک ثابت | |