بی خوابی و شیطنت
ساعت 2 نصف شب بود و تو هنوز بیدار اونم خسته بعداظهرم چون می خواستیم بابایی رو ببریم دکتر تا گچ پاشونو که تو بهش می گی اوف رو باز کنن نخوابید واسه همین خسته بود عجیبه دیر خوابیدن تو نمی گم اون که طبیعیه چون بیشتر روزا با بابا جونت بعداظهرها می خوابید شب دیر خوابیدن کارتونه اما امروز تو از ساعت 12 ظهر که بیدار شدی فقط دو تا نیم ساعت خوابیدی
اول خونه خودمون بود که فقط نیم ساعت شد تا سوار ماشین شدیم و صدای آهنگ رو شنیدی بیدار شدی و شروع کردی به رقصیدن
و ابراز خوشحالی کردن دفعه دوم وقتی با مامانی و بابایی داشتیم می رفتیم طرقبه گفتم طرقبه بابایی یه بیست روزی به خاطر پاشون خونه نشین شده بودن مامانی هم به خاطربابایی هیچ جا نمی یومد می گفت بابا تنهاست گناه داره واسه همین با بابا جون قرار گذاشتیم به محض اینکه بابایی از گچ پاشون خلاص شدن بریم پاتوق همیشگی دیزی کوهدشت تا هم هوایی تازه کنند هم دو سه ساعتی دور هم باشیم خلاصه تو راه خوابیدی اونم شاید نیم ساعت به محض اینکه رسیدیم از خواب بیدار شدی و شرو ع کردی به شیطنت و دد دد گفتن و از این طرف به اون طرف رفتن
با وجود اینکه بابایی گچ پاشونو باز کرده بودن اما می رفتی کنار بابایی و می گفتی اوفففف بعد سرتم تکون می دادی و اینجوری ابراز همدردی می کردی
قربونت بشم شیرین زبونم دوست دارم یه عالمه
امیرعلی نازنین ما صبح یک روز بارونی بهاری قدم به این دنیا گذاشت و با اومدنش شادی زندگی ما رو چندین برابر کرد برای ثبت خاطرات پسر دلبندم این وبلاگ درست کردم تا خودش در آینده این کارو ادامه بده