عشق آب
دیروز سه تایی با هم رفتیم طرقبه که دیزی بخوریم تو خواب بودی تا بیدار شدی و آب دیدی کلی خوشحال شدی و خواب کاملا از سرت پرید بعدم دستور دادی بابا جون ببرتت تا به آب دست بزنی




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ ساعت 3:31 توسط
|
امیرعلی نازنین ما صبح یک روز بارونی بهاری قدم به این دنیا گذاشت و با اومدنش شادی زندگی ما رو چندین برابر کرد برای ثبت خاطرات پسر دلبندم این وبلاگ درست کردم تا خودش در آینده این کارو ادامه بده