واکسن هجده ماهگی
دیروز با بابایی رفتیم تا واکسن هجده ماهگیت بزنیم وقتی رسیدیم اونجا کلی شلوغ بود واسه همین باید منتظر می شدیم تو اون چند دقیقه که منتظر بودیم تا نوبتمون بشه هر کوچولویی که می رفت تو و واکسن می خورد صدای گریه ش بلند می شد تو هم خبر نداشتی چی قراره سرت بیاد شروع می کردی به الکی گریه کردن تا اینکه نوبت خودت شد وقتی رفتیم داخل تو یه کم وحشت کرده بودی البته بازم نمی دونستی می خواد چی بشه همین که خوابوندمت روی تخت و خانم پرستار با آمپولش اومد زدی زیر گریه تا دو تا واکسنت رو زدن و قطره تو بهت دادن
گریه می کردی
تموم که شدو برداشتیمت و از اتاق اومدیم بیرون ساکت شدی انگار نه انگار تا بعداظهر خوب بودی و حالت فرقی با روزای قبل نداشت اما عصر دیگه شروع به نق نق کردی ما که خونه مامانی بودیم با بی قراریت تصمیم گرفتیم برگردیم خونه .خونه که رسیدیم بی حال افتادی و خوابت برد تا ساعت یازده که بیدارت کردم تا بهت شام بدم
و بعد قطره تو بهت بدم قطره که بهت دادم باز مثل همیشه شروع به اذیت کردی
اونقدر گریه کردی که نگو بابایی واست حباب سازت
و آورد تا باهات بازی کنه اما تو ول کن گریه نبودی تا بردیمت تا یه کم پاشویه کنمت اونجا آرومم شدی و با آب بازی کردی یه کم که بازی کردی بردم تا بخوابونمت تبت نسبتاٌ کم شده بود خوابیدی تا پنج و نیم صبح که باز تبت رفته بود بالا بیدارت کردم و بردمت جمام تا باز پاهات و بزارم تو آب تو هم حسابی ذوق می کردی وروجک همش می خندی و تو آینه نگاه می کردی و به من می گفتی بودو بودو یه یک ربعی بازی کردی و بعد آوردمت بیرون که سرو صدات بلند شد که بیم بدودو بودو
یه کم نق نق کردی اما آروم شدی ساعت شش وقت دادن قطره استامینوفنت بود باز با دادن قطره داستانی داشتیم قطره رو که دادم کلی گریه کردی و هر کاری می کردم آروم نمی شدی تا خسته شدی و خوابت برد
ظهر دیگه شهامتت بیشتر شد درد پات رفته بود و بالاخره بغد 24 ساعت خودت بلند شدی و راه رفتی خدارو شکر چون هم تب نداشتی هم درد
گریه می کردی
تموم که شدو برداشتیمت و از اتاق اومدیم بیرون ساکت شدی انگار نه انگار تا بعداظهر خوب بودی و حالت فرقی با روزای قبل نداشت اما عصر دیگه شروع به نق نق کردی ما که خونه مامانی بودیم با بی قراریت تصمیم گرفتیم برگردیم خونه .خونه که رسیدیم بی حال افتادی و خوابت برد تا ساعت یازده که بیدارت کردم تا بهت شام بدم
و بعد قطره تو بهت بدم قطره که بهت دادم باز مثل همیشه شروع به اذیت کردی
اونقدر گریه کردی که نگو بابایی واست حباب سازت
و آورد تا باهات بازی کنه اما تو ول کن گریه نبودی تا بردیمت تا یه کم پاشویه کنمت اونجا آرومم شدی و با آب بازی کردی یه کم که بازی کردی بردم تا بخوابونمت تبت نسبتاٌ کم شده بود خوابیدی تا پنج و نیم صبح که باز تبت رفته بود بالا بیدارت کردم و بردمت جمام تا باز پاهات و بزارم تو آب تو هم حسابی ذوق می کردی وروجک همش می خندی و تو آینه نگاه می کردی و به من می گفتی بودو بودو یه یک ربعی بازی کردی و بعد آوردمت بیرون که سرو صدات بلند شد که بیم بدودو بودو
ظهر دیگه شهامتت بیشتر شد درد پات رفته بود و بالاخره بغد 24 ساعت خودت بلند شدی و راه رفتی خدارو شکر چون هم تب نداشتی هم درد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۸ ساعت 14:44 توسط
|
امیرعلی نازنین ما صبح یک روز بارونی بهاری قدم به این دنیا گذاشت و با اومدنش شادی زندگی ما رو چندین برابر کرد برای ثبت خاطرات پسر دلبندم این وبلاگ درست کردم تا خودش در آینده این کارو ادامه بده