از وقتی بچه بودم از نحسی عدد سیزده خیلی چیزا شنیده بودم اینکه مردم اولین سیزده سال از خونه می رن بیرون تا نحسی رو هم از زندگیشون ببرند ه.میشه به این حرفا می خندیدم اما امسال برای اولین بار نحسی این روز با تمام وجودم حس کردم امسال سیزده  برای سیزده به در تصمیم گرفتیم مثل همه از خونه بریم بیرون قرارمون ساعت نه صبح خونه مامانی بود وقتی رفتیم اونجا مامان اینا آماده بودند بقیه هم داشنتد می یومدن که موبایل بابایی زنگ زد وقتی بایا تلفن قطع کرد گفت که نمی تونه با ما بیاد چون از خونه مامانش یعنی مامان بزرگ من زنگ زدند و گفتند که حال مامان بزرگم خوب نیست بابا گفت شما برید من باید مامان ببرم دکتر وسایل و از ماشین خالی کردیم مامان بزرگم هیچ وقت سیزده ها از خونه بیرون نمی یومد خیلی به سرما حساس بود و همیشه می گفت نمی تونه بیاد چون می ترسه سرما بخوره امسالم طبق معمول نیومد ما وسایل و گذاشتیم و راه افتادیم هنوز از شهر خارج نشده بودیم که دایی جون زنگ زدو گفت برگردیم چون حال مامان بزرگ خیلی بده ما برگشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگ وقتی اونجا رسیدیم دیدم که دایی حون بیرون وایستاده و داره گریه می کنه دیگه فهمیدیم چی شده زود از پله ها رفتم بالا و وقتی وارد خونه شدم دیدم مامان بزرگ خوایبده اونم برای همیشه اون شب خوابیده بود و دیگه هم بیدار نشده بود اون آروم و راحت خوابیده بود نمی دونی چه حالی بهم دست داد دلم گرفت هنوزم وقتی یاد اون روز می یوفتم گریه می کنم یاد اولین روز عید می یوفتم که برای عید دیدنی رفتیم خونشون اون حالش خوب خوب بود با مهربونی از ما پذیرایی می کرد اما حالا اون دیگه نیست و ما رو تنها گذاشته دیگه نمی تونم بنویسم چون اشکام مجال نمی دن تو هم اینجا با نگاه نگرانت به من نگاه می کنی مامان بزرگ خیلی شما رو دوست داشت همیشه از ما می خواست بیشتر بریم خونشون تا تورو ببینه اما ما متأسفانه همیشه کوتاهی می کردیم متأسفم ادم وقتی چیزی رو داره قدرش و نمی دونه اما همینکه از دستش می ده می فهمه که چه جواهری رو از دست داده عزیزم یک نصیحت بهت می کنم اونم اینه که باید قدر همه رو بدونی مخصوصاٌ بزرگترها رو چون که بعدها وقتی از پیشمون می رن اینجوری مثل من افسوس نخوری.